زندگی یه دایرست که تاب ورداشته

نمی دونم تابستون برم ایران یا نه، تصویر مشخصی از آیندم ندارم واس همین مرتب به موهای پشت گردنم ور میرم، دستم می رسه به قیچی کوچیک آشپزه و سعی می کنم هرچیز زایدی که به دستم میاد رو کوتاه کنم، انقدر می چینم و می چینم که چیزی دیگه تو دستم نمیاد، بعدش می ترسم تو آینه نگاه کنم و ببینم افتضاح شده اما بلند می شم و آینه ی کوچولویی که مامانم تو پلاستیک بادکنکی گذاشته رو درمیارم میبرم پشت گردنم، توی آینه یزرگ دستشویی مقیاس بزرگی از خرابکاری تازه ام میبینم، به صورت اریب تمام موهای پشت گردنم رو زدم و بالا و قسمتی از پشت سرم هم باش رفته اما زیرش هنوز مو هس، انگار قسمتی از سرم کچلی گرفته باشه. با اینکه خرابکاری تقریبا مشخصی هس زیاد برام مهم نیس، میرم تیغ رو برمیدارم و سعی می کنم همه چیز رو تقریبا یه دست کنم، بعضی از انتخاب ها نتایج مشخصی دارن و بعدش تا حد بخصوصی میشه ماست مالیش کرد، حرف ها و احساس های آدم هم همینطور، تو اونها رو بروز میدی چون در اون شرایط فکر میکنی بهترین کاره یا واکنشیه به شرایط غیرقابل تغییر به دست تو، در هر صورت من هنوزم حاضر نیستم بیس دلار واس سلمونی خرج کنم، برا همین به دوران موی بلند و فرق از وسط باز خواهم گشت. زندگی یه دایرس که در فضا کمی تاب برداشته، هیچوقت فراموش نکنید.

13 فروردین

Advertisements

یه هفته ی لعنتی دیگه از این ترم لعنتی مونده

راه بازه و جاده دراز،تو آمریکا زندگی میکنی و همه بهت امید دارن تا یه گهی بشی ولی تو نمیخوای هیچی بشی. تنها چیزی که تو میخای همون چیزیه که رضا صادقی چندین سال پیش میخوند: وایسا دنیا من میخام پیاده شم. من میخوام نباشم، مجبور به مشق نباشم، مجبور به تلفن زدن و چت نباشم و دلیل کارهام رو به کسی توضیح ندم. دوست ندارم تو یجا با کسایی که برهرحال ازشون متنفر میشم زندگی کنم، دوست ندارم برا چیزی تلاش کنم چون می دونم بدست آوردن هر چیزی مساوی با بی اهمیت شدن اونه و بازگشت بی امیدی و تنفر از خود احمق و خوش خیال قبلت. بچه که می بینم غصه میخورم براش. می دونم قراره دیوونه بشه، بره خودارضایی کنه و مشکل اگزیستانسیالیستی براش پیش بیاد و فکر کنه آیا گناه کرده و بعد فکر کنه کی اصلا حق داره بگه اخلاقیات درست چیه بعد همینطوری بره جلو و آخرش ببینه که همه چیز سراسر پوچه و پوچ و حالا دیگه هیچی سیرابش نمی کنه بدون فکر کردن بیمارگونه به گلوله ای که قراره از تفنگی شلیک بشه که خودش ماشه­اش رو کشیده.

مشکلاتم مث قبله، مشکلات فلسفی یا همون کس و شرات مغزی که مهم ترینش ایده ی کار کردنه. وقتی اومدم آمریکا میخواستم بدونم چطور شده بهترین کشور دنیا (که الان شک دارم) و بعد فهمیدم آمریکا ینی کار کار کار و این کاملا متضاد شخصیت منه. من نه به تحصیلات باور دارم و نه به کار اما برای زنده بودن به هردوتاش نیاز دارم. داشتم واقعا به برگشتن به ایران فکر میکردم که دیدم اونجا هم سربازی و ممنوع الخروجی در پیشمه و دوباره پتم ریخت رو آب. اینور دانشگاه قسیع القلب معماری، آدمهای فعال و سختکوش که من باهشون مقایسه میشم و در ایرانم که لازم به شرح نیست. انتخاب سومی نیست و من گیج و گم هنوز نمی دونم چه غلطی دارم میکنم. دوست ندارم معماری بشه شغلم چون که اونقدر دلبستش نیستم و سایت های معماری رو هیچوقت چک نمیکنم و به صورت پیشفرض مث بابام از بچگی نقشه ی خونه هایی که میدیدم تو ذهنم شکل نمی گیره. اومدم معماری چون گزینه ی بهتری واس آدم ناشکیبی مث من نبود و از همون اولش به خودکشی فکر می کردم تا اینکه دورم جمع شدن و گفتن خیلی خفنی و اینا و ما رو شیر کردن که عن خاصی هستیم. 24 سال زندگی مفت خوری مغزم رو از حالت همیشه آماده خارج کرده و فکرهای مریض عادت های خراب و کجی رو توش نهادینه کرده. درس خوندن برام وحشتناکه، وقتی مجبور باشم متنی رو بخونم حتی قدرت قرائتش رو از دست میدم و بعد شروع به وحشت کردن و استرس دادن به خودم میکنم. الان که بیش از درس خوندن از سربازی رفتن وحشت کردم می بینم که باید بی انگیزه و خالی پولای بابام رو بریزم تو حلقوم گرسنه ی دانشکده ی معماری و تا مقصد نامعلومی برم جلو. انقدر برم جلو که جلومو بگیرن و اونجا تازه مسائل واقعی و تعهدات شکل میگیره و اونجاس که احتمالا باید برم راجع به راه های خودکشی مفصلا تحقیق کنم.

به پاک کردن صورت مسئله ها علاقه ی خاصی دارم و برگشتن به ایرانم یکیش بود اما حالا که نمی ذارن مث آدم زندگی کنیم تو کشورمون چرا خودمون رو خلاص نکنیم؟ گفتم برم توی توییتر اعلام کنم تا خرداد سال دیگه اگه همینقدر گم و داغون بودم خودم رو می کشم و دیگه با دنیا تصفیه حساب می کنم اما مطمئنا این کار عملی نخواهد شد و دوسال دیگه این موقع غصه میخورم که چرا قدر این ایام “خوش” دانشجو بودن رو ندونستم. خیلی بد شد که در آمریکا فقط کار و کار و کار باید کرد و من یا باید سبک زندگیم رو عوض کنم یا باید برگشت و از ترس آش خور شدن مامانم رو بچزونم. اینجا مردم قوی تر از ایرانن. یعنی کارشون رو طوری انجام مید که کم نیارن. دیروز نگهبان های یه پارکینگ برای مایی که منتظر اتوبوس بودیم آواز می خوندن تا هم خودشون خوشحال باشن و هم ما از انتظار زیاد خسته نشیم. ببینین اینا کجای کارن و من با پول ددی هم نمی تونم حال کنم حتی دنبال بهونم که بزنم زیر میز و بگم من سعی کردم نذاشتن. هر شب آرزو می کنم که دیگه پانشم چون حتی فکر کردن به راه رفتن یا دیدن صورت همکلاسی ها و استادا برام وحشتناکه. تصویر سربازی رفتن و کارای اداری معافیت (اگه امکان پذیز باشه) دیگه بدترین کابوس ممکنه و من بجز دراز کشیدن به هیچی دیگه نمی تونم فکر کنم.سوار اتوبوسی شدم به مقصد جهنم و رانندگیشم به عهده ی خودمه. هر کسی دیگه بود جای من به اندازه پهنه ی دستش از آمریکا سیب می چید اما این منم پسری از درون چروکیده و ترسان که هیچ شوق حرکتی نداره. متاسفم برای خودم و دلم میسوزه برای مامان و بابام که به درد نخورترین فرزند جهان رو دارن.کسی که زاده شده برای فرار و بی قراری و حتی بهشت هم بهش بدن دلیلی برای خودکشی پیدا میکنه. این درد و مرض تمومی نداره و من فهمیدم که دیگه تصمیمات زندگی روی کیفیت زندگیم بی تاثیره چرا که جهنم واقعی تو سرمه.

اینکه برگردم ایران و همش نگران وضعیت سربازی هم باشم آزارم میده، میدونم که ذهن مریضی دارم و دوست دارم خودم رو برای هیچ و پوچ و احتمالات عذاب بدم. امروز باید ماکت غول پیکری می ساختیم و من در حال و هوای خوبی به سر نمی بردم تا بتوانم کاری از پیش ببرم. معلم اسپانیایی سر و کلش پیدا شد و گفت همه با ماکت پایین باشن. من ماندم بالا و سعی کردم با آهنگ گوش دادن سر خودم رو گرم نگه دارم اما مرتب به سربازی و اتاقم در ایران فکر می کردم و بعد خودم رو فارغ التحصیل و زندانی در یک دفترطراحی تصور می کردم. هر دو انتخاب برایم مسخره بود، در یکی آبروداری و اسمش اینست که در آمریکا معماری( ای لعنت به لفظ معماری و تمام معمارها) و یکی اسمش تن لشی است و باید بروی در ایران و تا یک پلیسی ببینی تنت بلرزد. هر کدام از اینها ایده ی خودکشی کردن مرا تقویت می کند اما مشکل اینست که جدیدا نیم نگاهی به خدا و عرفان پیدا کردم و از گناهش می ترسم. یعنی باور دارم در هر حالت ذهنی ای که بمیری در همان میمانی و این یعنی احتمالش هست این حال بد من در ابدیت ضرب شود، نه اینکه کسی چوبی به فلان جایم بکند فقط تصوراین همه عذاب که فقط از تفکراتم ناشی می شود برایم وحشتناک است. دوست دارم مفید و خلاق باشم و دنیا را به جای بهتری تبدیل کنم اما این اصلا ممکن نیست چرا که من برای غرق شدن در تفکراتم زاده شدم، کشتی ای پوسیده از درون که ظاهرش اما دلفریب است.

 

قبل از تنکس گوینگ و گوینگ شت دادن نسبت به چیزهای بی اهمیت

 

به دوستم پیام دادم که از دو بسته رونی که تو فریزر من به امانت داری یکیش رو برمیدارم جاش سینه می ذارم، از دیشب اونها رو جا به جا کرده بودم تا یخش باز بشه اما هنوز بازش نکرده بودم و مرتب تلگرام رو چک می کردم تا رخصت بده و ناهار امروز حلال بشه. رون ها بوی گندی میداد اما متوجه شدم در آمریکا چیزهای یخی رو نباید بو کرد، چند روز پیش گوشت چرخ کردهایی که بوی لجن میداد رو پختیم و خوردیم و هنوز زنده ایم پس مشکلی نیست. حرارت شعله های برقی گازم به 10 درجه تقسیم شده که برای پختن باید از 8 شروع کنی و بذاری رو 5 اما برای طبخ پلو باید روی صفر باشه و گرنه ته دیگش میسوزه و البته با این روش از ته دیگ خبری نیست اما کمتر کربن میخوریم و البته من آدم ته­دیگ خوری نیستم. امروز بعد از گرفتن مساعدت دوستم با بابام حرف می زدم و درس تاریخی بهم میداد که آغا محمد خان قاجار دو قتل عام بزرگ داشت، یکی در کرمان و دیگری در زمان فتح قله شوشی و بعدش فهمیدم ایران متحدی که در این شکل فعلی داریم دستاورد این آدم جبار بوده که درسته یکمش تو زمان برادرزادش آب رفت اما بالاخره نکته ی مهمیه. در همین حین که این نکته رو می آموختم شعله ی پلو روی 5 مونده بود و در نتیجه بوی سوختنی خونه رو ورداشته بود و منم از ترس این آژیر همیشه زوزه کش دود وسط زمستون پردیم پنجره ها رو باز کردم و قابلمه ی پلو رو عوض کردم. همینطور وسط انتقال قدری از پلو چشیدم و متوجه شدم بی مزه و بی رمق دراومده و این نشون اینه که امروز روزم نیست و بعدش سرمو انداختم پایین و اومدم به نگارش این سطور.

هفته ی خوبی رو نداشتم، اولش با برگشت معلم هندی شروع شد که گفت باید اون مقاله ای که کپی پیست و ایمیل کردین رو پاورپوینت کنید و به کلاس ارائه کنین. از فرداش ویروسی که هم تن و روح رو مریض میکنه افتاد که حتی نمی ذاشت تکون بخورم و فرداش اولین غیبتم رو تو این 3 ماه کردم. کلاس هندی رو نرفتم به قصد اینکه بار اون پاورپوینت منحوس از دوشم بیوفته اما گویا تعداد غایب ها زیاد بوده و هندی نقشه ها در سر دارد. با اینکه مرد خوبیه و درسشم باحاله اما حسش نیست بهش وقعی بدم. دیگه هم برام مهم نیست و احساس گناهم کمتر شده چون در یک پرسپکتیو کلی تمام آموخته های آدم چه دوسش بداریم چه نه محو خواهد شد و اینگونه هست که نقش دانشگاه بیشتر به معنای تمرین زندگی و کار و فشار درمیاد نه آموختن. شاید مقدماتی برای همه چیزهای پیش رو و نه چیزی بیشتر. پس از این لحاظ نباید زیاد جدیش گرفت هرچند که اگر نمراتت از قدری کمتر بشه برات مشکلاتی پیش خواهد آمد اما خب آدمی زاد به امید زندست و گاهی پلوش خوب درمیاد گاهی هم نه و این اصولا معنی خاصی نمیده.

ساعت 2 بعد از ظهره و این یعنی تا 9 شب تلفن و ایمو و تلگرام تعطیل و من تنهاترین ساعتم رو می گذارم چون ساعت خاموشی در ایرانه و قبلش هی سعی میکنم هی زنگ بزنم و تا میتونم حرف بزنم و بعد همه رو در حالت خواب تصور کنم و این سخته. دیروز به عشق خطرناک دوره ی جوانیم زنگ زدم. اولین باری که بعد از سه ماه تلاش از طرف اون من به طرفش میرم و کلی تو دلم پروانه ای شده. تماس و ابراز علاقه به اون شاید اشتباهترین کاری باشه که حس خوبی بهم میده و درستترین کار زندگیم همین مهاجرت و تحصیله که بدترین حس ها رو بهم میده و فکر کردن به این قضایا کمی خنده داره اما میشه تعادل و نفس چموش انسان بودن رو توش ردیابی کرد. در هر حال داریم به پایان ترم نزدیک میشیم و من احتمالا برای چند هفته ای از بوی و شکل معماری آکادمیک فرار میکنم و به آغوش دغدغه ها د ترس های غیردرسی پناه میبرم و بعدش روندی عکسش دوباره شروع خواهد شد اما همون دوستی که بهم رون مرغ داد گفت دو سال دیگه حتی خودت هم نمیشناسی و یه آدم جدید میشی. دوست داشتم از پارتی پریشب بگم که قصد نداشتم الکل بخورم و نگران بودم اگه کسی تعارف کرد چطوری ردش کنم که البته همه مشغول مخ زدن و لب گرفتن بودن و به کلی من و دوستم نادیده گرفته شدیم و کسی جلوی پامون بلند نشد. همونجا تصمیم گرفتم که دیگه به هیچ پارتی نرم که البته 4 ساعت بعدش با اینکه زیادم بهم خوش نگذشت اما فکر کردم به لحاظ شناخت فرهنگی بودن توی این جمع ها و مخلوط نشدن باهش آموزندس و همین که میرم یه گوشه وایسمیم و زندگی جوون های مهاجر و بومی رو در این دیگ آبگوشت آمریکایی می ببینم خودش قدر پاس کردن چنتا کلاس انسانشناسی ارزش داره.

زندگی همچنان جریان داره و این فرقی نداره حالت چقدر بد باشه، همش رد میشه و تو آرزو میکنی کاش زمان در جایی بهت فقط سرخاروندن میداد . . .

تمام خستگی های عالم نفسم را می برد

همه میگن عادت میکنی شیش ماه اول سخته اما در رشته ی بی رحم معماری هر روز چالش و دردی جدید بر تو نازل خواهد شد و شیش ماه دیگه احتمالا کمی راحت تر اما هنوزم سخت خواهد ماند. وقتی یاد این همه کار و دردسر میوفتم مدام به نا کامل بودن و خسته بودنم فکر می کنم، میگم آیا معمار شدن چیزی هست که من میخوام؟ اگر معماری نه پس چی؟ و تمام حاضران سکوت می کنن چون آلترناتیو دیگه برگشتن به ایران و خیره شدن به سقف و دیوونه و عصبی بازی های همیشگیه و الانم که ترامپ انتخاب شده رفتن به ایران آپشن جالبی نیست چون معلوم نیست قراره چه بلایی سر اونجا بیاره و البته معلوم نیست اینجا چه بلایی سر من مهاجرت کرده ی پر از سوال که غمگینم هست بیاد. پس باید بمونم و هر روز غریب و بی حال بلندشم و فکر کنم چقدر عقبم و چقدر هوا سرده و اینکه هر چقدر زودتر بلندشم فقط وقتم رو تلف می کنم،بعد لباس می پوشم و میرم دور ورزشگاه رو می دوئم. هر روز میگم امروز دیگه نمی دوئم و سقوط خواهم کرد، هر روز می دوئم و سعی می کنم ذهن و فکرم رو منحرف کنم و به خودم میگم من رشته ام رو دوست دارم اما حقیقت اینه که توخالی تر از دوست داشتن چیزی هستم، کنجکاوی ضعیف و معنی داری به چیزها پیدا می کنم اما بیشتر فکر می کنم که چقدر میتونم با این شرایط ادامه بدم؟ کی کمربند این ظاهر اینستاگرمی که برای خودم ساختم پاره میشه و همه میفهمن که تو شلوارم سالهاست که ریدم اما چون از دور من رو می دیدن هیشکی متوجه اش نشده اما حالا که همه ی ذره­بین ها رو منه همه خواهند فهمید که زندگی من نیز از دست رفته هست، چون لوس و وابسته بزرگ شدم و ژن افسردگی از طرف مادرم رو با ضعف جسمانی طرف پدر باهم رو  تمام و کمال به ارث بردم. احساس می کنم که توانایی خیلی کارها رو میتونم داشته باشم اما دوست دارم ناپدید و گمنام بشم تا کلا نباشم که بتونم. ینی نمی خوام به چیزی تبدیل بشم، آرزویی ندارم بجر اینکه تا که ممکن هست بقیه نفهمن که چه موجود بی رمقی هستم اما هیچوقت سعی در پنهان کردن ضعف هام نکردم و هرکی ازم پرسیده که چه خبر آمریکا همین ها رو براش از سیر تا پیاز توضیح دادم. امروز فامیلمون گفت باید شادی کنی که حتی پات رسیده به اینجا و من سعی کردم حس شکرگزاری بدست بیارم اما عملا از یک قوطی خالی حلبی چه انتظاری میشه داشت ؟ یادمه میگفتم که اگه برم آمریکا ینی میتونم هرکاری رو بکنم و بالاخره از خودم خوشم بیاد اما هیچ احساس مثبتی به خودم ندارم و فکر می کنم چیزی برای ارائه یا انگیزه ای برای شکوفایی ندارم. میتونستم گوشه ی اتاقم بمونم تا وقتی پولا تموم میشد خودم رو بکشم. هیچ زحمتی هم نمی کشیدم و در آخر فرقی نمی کرد. دارم میگم اگر در مسیری درستی هستم چرا حسش نمی کنم و چرا همه چیز انقدر بده در حالی که همه چیز خوبه. مثل این مونه که چیزی که همیشه آرزوش رو داری میخوری اما مزه ای احساس نمی کنی در عوض با هر گاز زدن تصویرهایی بی ربط مثل قحطی و تجاوز برات تداعی میشه طوری که حتی حاضری از گشنگی بمیری تا به اون سیب خوشگل و سبزرنگ نزدیک بشی.

یه روز همه چیز چرکین و دردناکه و یه روز چرک ها رو میبینم و میگم اشکالی نداره. نمی دونم چه چیز روزها رو خوب و بد می کنه اما افسرده نیستم، غم دارم از اینکه دارم دوران جوانیم رو تقدیم بزرگسالی می کنم و هنوز بچگی کم کردم. هیچ کاری نکردم و نخواهم کرد و زندگی فقط سه سال اول کارشناسی باحال شده بود. دلم برای خونه تنگ شده و بعضی وقت ها فکر می کنم هنوز پول دانشگاه رو ندادم و میتونم برم خونه و تا ابد بگیرم بخوابم و بشم مضحکه ی همه و عمرم رو به جمع کردن فیلم و ندیدنشون بگذرونم اما میگم بزا تا آخر این تحصیلات تکمیلی برم شاید معجزه ای رخ داد. شاید یه گهی شدم، شاید نسبت به بوی عن خاصی تمام سلول هام جهت گرفت و در آخر میگم بهتر از سربازی رفتن و توالت شستنه. لااقل اسمش اینه که رفته آمریکا و نمیگن بهم آشخور بدبخت.

 

گریه های بی انتها

 

 

نمیدونم از خواب کثیف بعد ازظهر بیدار شده بودم یا طلوع صبحی تازه بود، یکدفعه یادم افتاد که عضوی قطع شده و درمانده ای هستم فرسنگ ها دور از بدن اصلی، در محاصره ی گرگی بی رحم بنام واقعیت رویای آمریکایی. برای نجات خودم تقلا می کنم اما چون سراسر از دمبه و چربی ام ابدا نمی شه این کالبد بی دردنخور رو تکون داد. به گذشته ها فکر می کنم، به وقتی که کوله پشتی ام رو می بستم و احساس رهایی می کردم و رفتن از ایران رو با خوشبختی یکی میدونستم اما تمام چیزهایی که ازش فرار می کردم در من بسته بندی شدن و جا به جای فیزیکی آتشفشان های نهفته ی درونم رو بکار انداخت و من رو به کلی فلج کرد. به مامان بزرگ مرده ام فکر می کنم، به دایی زن داداشم که با اون قد و قامتش ماشینش سر می خوره که قفسه ی سینش له میشه و چهارتا دختر بچه رو تنها میذازه و میره. دوباره می رسیم به امروز، بعد از امتحان درس اون هندیه و میام خونه رو تمیز می کنم، مخلوظ ادرارها و گه های آمریکاییه و دوست دخترش و اون تایلندیه رو با دستمال مرطوب لیمویی تمیز می کنم و با بابام همزمان پشت تلفن حرف می زنم تا زمان زودتر بگذره و برسم به اون ماههایی که میگن دیگه عادت میکنی. برنج قهوه ایم شور و شفته دراومده و با کلیت زندگیم همسوس. میرم حموم و قصد خوابیدن می کنم اما یه رب چشمام روی هم میره و از سرما بلند میشم، دوباره فکر گذشته میاد سراغم و نسبت به حال حس کرختی و ترس و استفراغ داشتن دارم. یاد خاطره ای عجیب میوفتم که شاید 18 سال هست که یادم رفته، من و مادرم به سمت کودکستان قدم می زنیم و براش شماره هایی که یاد گرفتم میخونم از 1 تا 20 و یادم میاد که20 و 10 نداریم و به 30 تبدیل میشه و تا 100 دوباره میشمارم، نمی فهمم ذهنم چرا این خاطره رو برام پررنگ میکنه اما عرق سردی از پیشونی ام میریزه و فکر میکنم بدجوری قطع و بریده شدم. بابام میگه به برگشتن اصلا فکرم نکن و بدی ماجرا اینه که تو ایران هیچی برام نیست اما اینجام هنوز در من نفوذ نکرده و خودم نمی دونم چه باید بکنم. دوست کابوی ام میگه معماری رشته ی گرونیه که فقط کسایی که عاشقشن میتونن ادامه اش بدن، بعضی ها چون سخته اصلا طرفشم نمیان و من به این فکر میکنم که از هیچ رشته ی دیگه سر درنمیارم و درس های خوندنی برام مث کابوس میمونن و هیچ راهی بجز ادامه ندارم. دوست کابوی ام میگه این دوسال خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنی میگذره و بعدش باید نگران کار باشی و رزومه و مصاحبه و چرت و پرتای دیگه که این خودش باز هم اوق من رو درمیاره که انگار هیچ جایی از این مسیر قرار نیست بهم خوش بگذره. اینها رو که دارم می نویسم در قفسه ی سینه ام حس خفگی دارم و در حالت کلی مزه ی تلخی روی زندگیم افتاده. سرکلاس گوشه گیر و کم­حرف شدم و احساس می کنم بقیه پشت سرم من رو به چشم یه تنبل و کسخل نگاه می کنن. توی ایران فقط کسخل به حساب میومدم و اینجا احتمالا باید لغب تنبل یا کسی که زیاد برای کارش مایه نمی زاره چون همش میره خونه و تا مرز گریه میره و بعضی وقتا مث دیروز گریه هم می کنه می بیینن. میگن دو ماه و چندروزه که اینجام اما بر من یک زندگی سپری شده، هر چه میگذره احساس دورتری نسبت به خود گذشته ام پیدا میکنم و تمام حرفای قشنگ و آرزوهایی که برای زمان بعد از مهاجرتم نگه داشتم از هارد دیسک ذهنم پریده. نه میدونم کی هستم و نه میدونم چی میخام اما میدونم چی نمیخام و کلا هیچی نمیخام دوست دارم وجود نداشتم و یا فقط یه نوعی ماشین کسب اطلاعات غیرضروری بودم که نیاز به تولید چیزی هم نداشتم و توم سیب یا هلو میخرن و من روشن می موندم و البته درد و غم هم درک نمی کردم و هر موقع که خاموش میشدم می پذریفتمش. چیز مزخرفی هست اما من اکنونی بدون هیچ خودباوری و با اعتماد به نفسی در کمترین حد خیلی مزخرف تر از این ماشین عمل می کنه، تو گویی من ماشین له کردن شخصیت خودم هستم، شما نمی دونین آمریکا اومدن چقدر سخته و چطور میتونه آدم رو بهم بریزه اما من تمام این مراحل رو رد کردم و الان اینجام اما این موفقیت اینجا هیچی حساب نمیشه، مهم نیست از کجا امدی یا چطوری اومدی الان همه اینجان و دارن تلاش میکنن به یه چیزی برسن، نمی دونم شاگردهای دیگه برای چی دارن انقدر تلاش می کنن اما من تازه به آرزوم رسیدم اما جمعیت داره هولم میده به سمت دیگه، این اسپانیای حرام زاده بهم نمره ی خیلی بدی داد و این درحالی بود که چندیدن هفته ی من به خاطر نگرانی از تحویل درس اون به گند کشیده شده بود. دارم فکر می کنم که 3 سال آخر زندگیم با امسال 4 سال داره فقط پای فکر کردن و غصه خوردن تلف میشه و هی دوستان میگن شل کن اما بازم من از ترس سفت کردم و همه جام خونیه. واقعا هم خونی ام و نمی دونم از توالت فرنگیه یا از اعصاب یا تعذیه بد اما بدونین امریکا بودن راحت نیست البته میگن اولش سخته بعدش شل می کنی اما شایدم کسی باشه که مث من شل کردن بلد نباشه!

 

به امید کنسرت اندی تو برج شهیاد

1.

تو اینستاگرم دیدم فارغ التحصیل شده، لایکی زدم، چیزی نگفتم، شاید زشت باشه شاید هم شیک، به هر سو ما در حال جدال با خودیم، جدالی که یه طرف منقاشه میگه تاحالا نتونستی کسی رو مث اون دوست داشته باشی و تمامی اکستریم هات وقتی اتفاق میوفته که همه چیز درباره ی اونه و این فقط تویی که میتونی این پکیج مشکلات رو تحمل کنی، چون فکر نمیکنی کسی این همه چیز بد راجع به یکی بدونه و اون رو با تمام بی کفایتی و ناتموم بودنش با تمام وجود بذاره رو سرش و قربون صدقش بره اما طرف دیگه­ی ماجرا میگه چطور به خودت اجازه میدی با شیطان مجسم روی زمین دوباره رو به رو بشی، اصلا بحثی نیست، مث اینکه بشینی پای حرفای یه طرفدار احمدی نژاد یا دونالد ترامپ! چیزی نمیشه گفت، همش چرت و پرته، اینکه سوژه ی عشق قشنگه و بدن و ذهن ناکارآمد معشوق فقط یه راهیه که تو بتونی خودت رو باهش بسوزونی و از خامی دربیاری ایز تورلی بولشت. اما صبح ها که بلند میشم، در هزارها کیلومتر از اون و بدنش احساس می کنم که اون در زندگیم کمه و البته هنوز نمی دونم هورنی هستم یا عاشق و این قضیه کمی مضحک می نمایه اما فکر می کنم اروتیسم و عشق دو معقوله ی تنیده در همن و نمیشه شور و هیجان تنانه رو از خواستن کم کرد و همه چیز رو عرفانی کرد و آره مولانا احتمالا گی بوده.

همیشه به تصمیم های رمانتیک و مزخرف خودم بعدها خندیدم و البته بهترین راه تصمیمی نگرفتن و مشاهده هست، داشتم به مرتضی میگفتم البته این تیکه­اش رو به شاهین میگفتم که نه دست رد به سینه اش زدم و نه گفتم بیا بهم برگردیم مث همون دو قناری که هیچوقت نبودیم، بعد اون تیکه ی قبلش که مهم تره رو به همون مرتضی گفتم که من میدونم این رو بیارم آمریکا فرداش تو تخت به مرد پرتوریکن پیداش میکنم و بعدا میگه ببخشید و دارم ازدواج می کنم و عشقم تو نبودی، تو که میدونستی، همیشه بهت گفتم که دوستت دارم اما عشقم نیستی بعد من میگم پس چرا روز تولدم زنگ زدی من رو از زندگی ساده ی غربیم پرت کردی میون خاطرات یه رابطه ی شلخته و مازوخیستی که بعدش شبا خوابم نبره و برم پورن ببینم و دوباره ترک کنم و بعد بیام بلاگ کنم راجع بهت و توی ایمو  هی چک کنم آخرین بار کی آنلاین بودی و چرا بهم کم پی ام  میدی و بعدش من دیر جوابت رو بدم که فکر نکنی خبری هست!

در کل این ماجرا اینقدر مهم نیست که راجع بهش بنویسم اما نفس نوشتن قشنگه، مثلا امشب خوابم نمیومد گفتم کارهام رو جلو جلو انجام بدم که البته زهی خیال باطل و ساعت 12 و نیم شب آبگوشت گذاشتم و الان برام سواله که اگه زیرش رو خیلی کم کنم و بخوابم میسوزه آیا یا نه و بابت همین قضیه وایبر زدم به خواهرم اما نبود و چون گل گاوزبون زدم به تن کمی دارم خوابالود میشم، تلگرام هم داره دنگ و دنگ صدا میکنه اما من دارم به این فکر می کنم که فردا یادم باشه نون بخرم، اسم نون های اینجا تورتیاس و وقتی می نویسیش یه ال وسطش داره، روزای اول میگفتم تورتیلا میخوام که جوانک پشت پاچال نمی فهمید هی میگف ساری؟ الان بعد از ده بیست بار خرید نون دیگه میفهمم ال آخرش رو نگم و پول نون ها رو بدم و بگم هو گود دی، حتی اگه شب باشه و با نون هام برم خونه و مستقیم میریم روی تخت خواب و عشق بازی …

فردا با هندی کلاس دارم و هر چی میگذره کمتر میفهمم چی میگه، یعنی جلسه ی اول 80 درصد حرفاش برام واضح بوداما بعدا 20 و الان صفره صفر. حتی فهم فارسی دوستان ایرانی زبانم برام دردسرای خودش رو داره، گرامر به کلی نمی دونم و کلمات رو کنار هم میذارم و گاهی حتی نمی تونم تلفظ کنم و جالبی اینجاس که نه خجالت میشم و نه هیچی. میخندم و راجع به ناتوانی کلامیم گاها جک میگم و بله میدونم که گاه کلمه ی ایرانی هست و نباید بدین شکل ازش استفاده کرد اما باید توجه داشت که من در توالت های فرنگ مث اجنبی ها به دیوار، جلوی هم ادرار میکنم  و یکبار بستنی رایگان میدادن و من جهیدم و در این حالی بود که کسی به قدر من مشتاق آن بستنی ها نبود،پس چیزی برای از دست دادن ندارم و گاها از گاها استفاده می کنم چون واقعا کلمه ای هست که متن رو پیش میبره.

2.

بابام زنگ زده خونه مامانم گوشی رو برداشته و حال و احوال کردن، پرسیده من کجام و مامانم گفته خونه و بابام خندیده و گفته یادم نبود که رفته. میگفت تو جاده هر دفعه از اونجایی که من و دکتر باهم خاگینه و نون خوردیم رد میشه گریه اش میگیره، منم مزه ی بی مزه ای انداختم و گفتم دیگه نرو باغ تا یاد رفتن من نیوفتی. بیست و چند روز تماس درست حسابی با ایران نداشتم چون تبلتی که برای مامانم خریدم دیگه در جمع ما حضور نداره،الفاتحه مع صلوات ، پریروز داداشم رفته و یه گوشی جدید براشون خریده. صورت مامانم رو میبینم بعد از یک ماه، بسیار استخونی شده و لاغر. اشکم داره درمیاد اما جلو خودم رو میگیرم، چطور توی صداش و تماس تلفنی ها همه چیز عادیه؟ اما حالا دارم میبینم که صورتش وخودش آب رفته و موهاش یه طور دیگن. انقدر خوشحاله که گوشی رو میبره دم حموم و بابای کفیم رو میبینم که قایمکی از پشت در میخنده و حالم رو میپرسه. قبلش داداشم اتاقم رو نشون میده، یدفعه وحشت میکنم، انگار دارم مرگ و یکنواختی رو میبینم، انگار تو اون اتاق هیچ زندگی ای نیست و همش پر شده از ترس ویزا و نگرانی راجع به سربازی. یک لحظه به خودم میگم حتی برای تابستون هم دوست ندارم برم اونجا بمونم، برم که چی بشه؟ احتمالا باید خاطره تعریف کنم و بگم خبر خاصی نیست اونور ولی وقتی میری دیگه دلت نمی خواد برگردی، خیلی چیزها لجت رو درمیاره اما بازم نمی خوای برگردی، به سختی دو ماه میشه که اینجام اما دارم کم کم دید رئالیستی به همه چی پیدا می کنم. استادا بی رحمن، براشون مهم نیست که کجایی هستی و از روت با ماشین و تانک رد میشن و وقتی می بینیشون حالت میخواد بهم بخوره اما نباید بزاری این حال بهم خوردنه بره تو سرت، برای همین نوشتن گاهی خطرناک میشه چون تو حالات بدت رو به یاد میاری، چون می نویسی تا بفهمی چه مرگته.

ساعت 10 شب روز شنبه هست، روز تعطیل در اسم و برای مای دانشجو بیشتر به انگولک کردن درس و مشق های دانشگاه صرف میشه در حالی که فکر میکنی تمام جانواران جوان بیرون در حال نوشیدن و رقصیدن و در آخر ســــــــــــــــــــکـــــــــــــــس هستن و این توی درونگرایی بدبختی که پشت لب تاپ داری بــــــــــــــلـــــــــــــــــــاگ می نویسی و زندگی جنسیم چه در ایران باشم، چه هرکجای دیگه مانند نوار قلبی فردی مرده است راکد و بدون حیات. چند هفته پیش بسیار ناراحت و متزلزل بودم اما کم کم یکم به خودم اومدم و اوس کریم به دادم رسید تا یکم ذهنم شفاف بشه. چنتا نوشته زدم به میزم، عکس داداش و عموم رو چاپ کردم گذاشتم وسط پروسه ی طراحیم و جای عکس مامان و بابام و داییم هم شد اتاقم و در آخرشم پرچم ایران رو چاپ کردم و گذاشتم بالای سرم، کیف کردم. حال داد. دیگه راه میوفتم بین دانشجوها و بهشون دلداری میدم و از کارشون تعریف می کنم، مث جیسز کرایس و پیام صلح و صفا پخش می کنم، میگم ذهنم خط خطیه اما میخوام آدم بشم، ینی خط خطی بودن رو صرف چیزی بکنم که از بچگی و کسالت دربیام، زندگی پوچ و غیرسکسی هم باشه تا وقتی شوق یادگیری داری، وقتی تصویری برای تبدیل بهش داری میتونه هنوز جالب باشه، پس دوست دارم بتازم اما ممکنه در سرعت یه حلزون باشه و کسی حسش نکنه، اما خودم حرکت رو حس می کنم.

دیروز یکم مریض حال بودم برای همین رفتم کاسکو و کلی گوشت و مرغ و پتیزا و آبمیوه خریدم، شد 200 چوق، تو ایران خودم رو جر میدادم نمی تونستم یک سوم این خرید رو بکنم اما حالا مرز های مصرفگرایی رو جابه جا کردم، مثلا 12 تا رب خریدم و سه مدل مختلف گوشت مرغ به اضافه ی شیش هفتا همبرگر. فکر می کنم دارم جا میوفتم و اینطور شرح میدم که قبل از مهاجرت نشستن روی توالتی که حداقل با چار نفر دیگه شریکی رو غیرقابل تحمل میدیدم اما الان شاش و گه های اون ها رو پاک می کنم و روی کاغذی علامت می زنم که اینبار من توالت رو تمیز کردم و ای حیوان ها شما هم یکبار تمیزش کنید. این ینی آدم ها تغییر می کنن و گاهی خلاف انتظارات خودشون حرکت می کنن، چیزهایی از خودشون کشف میکنن که در خودشون نمی دیدن و این بنظرم ارزشمنده.

مدتی بود که حالم از معماری بهم میخورد و دانشجوی معماری بودن رو با سگی لاغر و لنگان در خیابان که له له می زه یکی می دونستم تا رفتم بازدید یه دفتر خیلی معمولی تو آمریکا، یه معمار خیلی معمولی تر از استرس های زندگی یه معمار گفت و بعدش اشاره کرد چطور در آینده قراره به آرمان هاتون ادرار کنین و این نه صرفا به خاطر به بندگی گرفتن شدن توسط کارفرماهاس بلکه بخاطر اینکه تو دیگه آدم قبلی با اون آرمان ها نیستی و در آخر همه چیز تموم میشه و تو دلاری درآوردی تونستی بری باهش آبجویی بزنی و بعدش پشیمون بشی و از هفته ی دیگه بری تو کمپین نه به الکل.

باید بشینم پروژهای عقب مونده رو سر و سامان بدم اما دلم تو یه کتابه که هیچ ربطی به هیچی نداره و آخرشم میدونم نه پروژه رو امشب شروع می کنم و نه کتابه رو.

 

!با اینکه آسمون اینجا قشنگه اما هرجا بری آسمون یه رنگه

روحم رو چطور میتونم جلا بدم؟ استرس نداشته باشم، فکر و خیال نکنم و البته دیگه پورن نبینم؟ با این فکرا میشه دست آخر به ماست فروشی فکر کرد، حتی برای منی که اسکیل چک و چونه زدن ندارم هم ته این فکرا می رسه به افسوس میل به خودکشی چرا که حتی یه ماست فروشم نمیتونم بشم. تمام این فکر کردنا به جزییات و ارزش گزاری روی هر کنشی فقط رم مغز رو اشغال، حافظت رو ضعیف و زندگیت رو مختل میکنه و منم نمونه خوبی از یه آدم مختلم.چطور میشه رشد کرد وقتی نگران اینی که همخونه ی تایلندیت موقع شاشیدن نشونه گیری خوبی نداره یا همش به این فکر میکنی که در بهترین سالای زندگیت در حال به سربردنی اما عملا نه جوانی کردی نه جوانیت ر پای چیزی صرف کردی که نتیجه ای در پی اش باشه، عملا خوردی و خوابیدی اما خب یه روز هم دوست داری فیلمساز بشی و داغ خودت رو به عنوان روشنفکر ثبت کنی رو تن گاو تاریخ!

میریم سر خط. توی قلبت می سوزه، معشوقه ی قدیمی سر و کلش پیدا شده و دوستت اشاره کرد تو همیشه حشری هستی و اون عشق نبوده دوستم. تو حشری هستی و خیلی هزارکیلومتر از معشوقت دوری، چاره ای نداری که پورن ببینی، سعی کنی بدن برهنه اش رو یادت بیاد و بعد ببینی ای بابا این فکرا فقط خوابالودت کرده و دوباره از درسای معلم هندی عقب تر بیوفتی. تو داری زندگیت رو عوض میکنی، آقای خودت شدی، برای کسی چیزی رو توضیح نمیدی و خیلی خوشحالی که تو خونه ای زندگی میکنی که قانونش اینه در اتاقت حریم خصوصی توعه. مشکل خواب داری، همه دارن تو هم قبلا داشتی و نباید این رو به مهاجرت ربطش بدی، خودت میدونی که برگشتن بی معنیه، مسخرس و حتی ممکنه تراژدی باشه، اما چطور برگشتن پیش مامان و بابا و داداشت و پسرش میتونه تراژدی باشه؟ خب برات توضیح میدم، اونا تو رو فرستادن، به سختی، تو خوشحال بودی اما توأم به سختی، پدرت دراومد تا اومدی لند او آپورتیونیتی و حالا باید “موفق” بشی که یجورایی معادله با هیچوقت برنگشتن یا حالا حالاها برنگشتن. پس باید همکشید، آقای گربه ی خانگی پرشینی که دوسال خوردی و خوابیدی و تو ترک پورن بودی و اما حالا بازم سرگرمی بهش، باید لایف استایلت رو تغییر بدی، مثبت باشی، تا از یکی بدت اومد از ذهنت پاکش کنی، هی تف و لعنت نفرستی. مث همون مکزیکیه که گفت برات حاضری نمیزنه اگه کلاس رو بپیچونی و تو بهت بر خورد و گفتی شاید نژادپرستی چیزیه. د بهش فک نکن لعنتی. به باغ سیب فکر کن، به این که حداقل 3تا خانواده ی آمریکایی تو اینجا به فکر توعن و برات دعا میکنن، مرتضی اینجاس و برای تولدت سورپرایزت کرد، خب الاغ کدوم یکی از دوستات تو کشور خودت تو را به جاییشون گرفتن که برن برات کیک بگیرن و دست تنها از  تو خیابون 3 تا دختر آمریکایی رو بیارن تا برات سرود بخونن؟ آخه دوستی از این بهتر؟ هنوز به خدا ایمان نداری؟ خاک بر سرت که تو توعییتر نوشتی “نیمه کافر”. خب دیگه چی میخای که باورت بشه وجود گند تو بامعنی هست و مهره ای هستی که کائنات میخاد باهت یه قری سر یه چیزی بیاد؟ حالا معماری حال نمیده هم واس تنبلی خودته، تا 2سال پیش سوخته دل معماری بودی حالا میگی پیف پیف بو میده؟ چه چیزی عوض شد؟ خب تو که مرد فیلم ساختن نیستی، تن لشت رو جم کن مدرک لعنتی رو بگیر و برو یه سوراخی کار کن “موفق” شو دیگه. بالاخره هرچه باشه از سال اول راهنمایی و دبیرستان که بهتره، از سربازی که بهتره، از لم دادن تو ایران فکر کردن به گی بودن یا نبودن که بهتره. بعدشم هروقت گرفته ای یه به …ام بزرگ بگو و بعدش برو تو اون گروه تلگرامه هر چی آهنگ پست راک و امبینت و مدرن و نئهست رو بگیر و گوش بده. روحت جلا پیدا میکنه. دیگه غر زدن چیه. تو را مردمی پاک سرشت به اندازه دوست دارن حالا به …م خیلی ها ممکنه باشی یا نباشی، نه اینکه کسی به …م توست؟ پس چه توقعی داری ای جوون؟ برو معمار شو، برو بار سعی کن دختری زیبا پیدا کنی، پیدا نمی شود می دانم اما بازم به …م توست چون مهم در خانه نماندن است. به نظر من و به نظر گذشته ی خودت الان خوشبخت شدی و فقط کافیست در جایت بمانی و پشت سنگر حتی اگه خوابت هم ببرد بازم بهتر از تسلیم شدنه، پس گور بابای هر سختی و غم های پیش رو. زندگی بالا دارد و چند برابرش پایین، مهم اینه بالاها رو اسلوموشن کرد و پایین ها رو اسکیپ.